من پرتقالم . سیاهم. هنوز از درخت نیفتاده سیاه شده ام که یادم باشد آفتاب خیلی هم خوب نیست . آب زیادش هم بد است.

من پرتقالم . اما روزهای پرتقالی تو را دارم از پشت پنجره ای می بینم که تمام سهم من از توست . رد عبور تو را دارم بو می کشم. عجب هوای خوشی دارد این کوچه. از تنهایی ام پر شده ام و حالا امروز آمده ام اینجا که بنویسم و بنویسم و بنویسم و کاش تو هم بخوانی. بخوانی تا باور کنی بدجوری تو دلم جا گرفته ای . بدجوری افتاده ای توی چاله ی خیالم. بدجوری دارم بهت فکر می کنم. شاید به خاطر همین باشد که دارم هر روز توی خودم فرو می روم و سیاه تر می شوم... مهم نیست . سیاهی مهم نیست  هنوز  دارم این هوای کشنده را نفس می کشم و از هیچ بادی نمی ترسم که پرتم کند از شاخه .

پرتقال که باشی و سیاه می دانی که از وقت خوردنت گذشته و حالا وقت شنیدن است . وقت گفتن است . من پرتقالم ........................... سیاهم ...................................

و بوی تو را در این هوای کشنده د................ا.................ر..................م..................ن................ف...........

س................................ مییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییکشم

/ 0 نظر / 27 بازدید